SILBERN STERN

تجزیه و تحلیل می کنم...شعار ستاره ی شهریور

زندگی یعنی

ناخواسته به دنیا آمدن

مخفیانه گریستن

دیوانه وار عشق ورزیدن

و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد ، مردن . . .



نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 ساعت 03:41 ب.ظ توسط maryam نظرات |

شخصی از خدا پرسید:خوشبختی را کجا می توان یافت؟

خدا فرمود:آن را در خواسته هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم.

او با خود فکر کرد و گفت:اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم.

خداوند به او خانه ای بزرگ عنایت فرمود.

دوباره او گفت:اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخترین مردم بودم.

خداوند به او پول فراوان عطا کرد.

....اگر....اگر....و اگر...

اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود!

از خداوند پرسید :حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم.

خداوند فرمود :باز هم بخواه.

او گفت:چه بخواهم؟ هر آنچه را هست دارم.

خداوند فرمود:
بخواه که دوست بداری,بخواه که به دیگران کمک کنی و
 
هر چه را داری با مردم قسمت کنی.

و او دوست داشت و کمک کرد و در کمال تعجب دید لبخندی که بر لبها

 می نشیند و نگاه های سر شار از سپاس به او لذت می بخشد .

رو به آسمان کرد و گفت : خدایا ! خوشبختی اینجاست در نگاه و لبخند دیگران...



نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 ساعت 11:25 ق.ظ توسط maryam نظرات |

گفتـــــــــم خــــــدایا

گفتم خدایا از همه دلگیرم

گفت: حتی از من؟!؟!

...
گفتم خدایا دلم را ربودند
گفت: پیش از من؟!؟!

گفتم خدایا چقدر دوری

گفت: تو یا من ؟!؟!

گفتم خدایا "تنها ترینم"

گفت: بیشتر از من؟!؟!

گفتم خدایا کمک خواستم

گفت: از غیر من؟!؟!

گفتم خدایا دوستت دارم

گفت: بیش از من؟!؟!

گفتم خدایا، آنقدر نگو من

گفت: من توام و تو من ...


نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت 1391 ساعت 09:51 ب.ظ توسط maryam نظرات |

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود و زندگی را تماشا میکرد.

رفتن و رد پای آن را ,و آدمهایی را می دید که به سنگ وستون ,به در و دیوار

دل می بندند!

جغد اما میدانست که سنگها ترک می خورند ,ستونها فرو می ریزند,درها

می شکنندو دیوارها خراب می شوند.او بارها و بارها تاج های شکسته,

غرورهای تکه پاره شده را لابه لای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود.او همیشه

آوازهایی درباره ی دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های

ضخیم دل آدمها ,با این آوازها کمی بلرزد.

روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد.آواز جغد را شنید گفت:بهتر است سکوت

کنی و آواز نخوانی.آدمها آوازت را دوست ندارند ,غمگین شان می کنی.

آنها تو را دوست ندارند ,می گویند بد یمنی و بد شگون و جز خبر بد,چیزی

 نداری.

قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند...

سکوت او آسمان را افسرده کرد .آن وقت صدای خدا در آسمان پیچید:

<<آواز خوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟

دل آسمانم گرفته است.>>

جغد گفت :خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.خدا گفت:

<<آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند.به

هر چیز کوچک یا بزرگ ...تو مرغ تماشا و اندیشه ای !

آن که می بیند و می اندیشد,به هیچ چیز دل نمی بندد.دل نبستن,سخترین

و قشنگترین کار دنیاست.اما تو بخوان و همیشه بخوان.که ؟آواز تو حقیقت

است و طعم حقیقت,تلخ.>>

جغد به خاطر خدا ,باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آن کس که می فهمد,

می داند آواز او پیغام خداست ...

آری پیغام خدا.

نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن 1390 ساعت 10:40 ق.ظ توسط maryam نظرات |

در تصاویرحکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچکس

عصبانی نیست
...

هیچکس سوار بر اسب نیست

هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید

در بین این صدها پیکر تراشیده شده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد.

“این ادب اصیل مان است:نجابت - قدرت- احترام- مهربانی- خوشرویی

نوشته شده در پنجشنبه 22 دی 1390 ساعت 11:33 ب.ظ توسط maryam نظرات |

شوخی، سنگین ترین و ظالمانه ترین سلاحیست كه می توان علیه كسی به

 كار برد. در مقابل شوخی ها نمی شود جبهه گیری كرد، چرا كه "فقط یك

شوخی اند". نمی شود با استدلال و برهان مخالفت كرد، چرا كه "فقط یك

 شوخی اند". نمی شود مقابله به مثل كرد چرا كه عجز و حقارت كسی را نشان

 می دهد كه حتی نمی تواند یك "شوخی" را تاب بیاورد. فقط یك راه پیش روی

شما باز شده: لبخند زدن. هر تلاش دیگری نادرست و ...به خاطر نادرست دیده

 شدنش بی فایده است.


اگر كمی بی رحمانه تر نگاه كنیم می بینیم شوخی ها هرگز "فقط یك شوخی"

نیستند. شوخی، چیزی مثل عطسه یا سكسكه و سرفه نیست، كه بی اراده

رخ بدهد و هیچ مبنا و پشتوانه ی فكری ای نداشته باشد. و این پشتوانه ی

فكری هم اتفاقا مسئله ای كاملا جدیست، كه یا به شكلی خودآگاه از آن

 باخبریم و یا در ضمیر ناخوداگاهمان جایی دارد.



وقتی كه یك شوخی بیمزه را بارها و بارها و بارها پیش كسی تكرار می كنید و

برایتان از روز هم روشنتر است كه آنقدری كه شما از این شوخی لذت می برید،

 او لذت نمی برد و چه بسا كمی هم آزرده می شود؛ فكر روزهایی را بكنید در

 مدتها یا شاید سالها بعد كه او یاد شما و رابطه اش با شما افتاده و اولین چیزی

 كه به یاد می آورد همین شوخی های بی مزه اند. شوخی هایی كه نه تنها

 لبخندی به لبش نیاورده بلكه بغضی شده در گلویش. وقتی به خاطر می آورد

آن عجز و خستگی و تحقیری را كه پیش این سلاح نامرئی "شوخی" تحمل

می كرده و كاری جز لبخند زدن از دستش برنمی آمده
...


....

نوشته شده در دوشنبه 19 دی 1390 ساعت 09:36 ب.ظ توسط maryam نظرات |

کهکشانها کو زمینم؟

زمین کو وطنم؟


وطن کو خانه ام؟


خانه کو مادرم؟


مادر کو کبوترانه ام؟


معنای این همه سکوت چیست؟


من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟!



کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پائین نیامده بودم!!


کاش!

نوشته شده در جمعه 9 دی 1390 ساعت 10:55 ب.ظ توسط maryam نظرات |

Merry christmas



rf1h1n4lhsfbmvzolvku.jpg

نوشته شده در دوشنبه 5 دی 1390 ساعت 12:15 ق.ظ توسط maryam نظرات |

من به مردی وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و امیدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبک سر بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او که می گفت "دوستت دارم"

پس چرا زهر غم به جامش کرد

باز هم می دود به دنبالم

دیدگانی پر از امید و نیاز

باز هم با هزار خواهش گنگ

می دهدم به سوی خویش آواز

ز آنچه دادم به او مرا غم نیست

حسرت و اضطراب و ماتم نیست

غیر از آن دل که پر نشد جایش

به خدا چیز دیگرم کم نیست

کو دلم؟ کو دلی که برد و نداد

غارتم کرده ,فریاد می خواهم

دل خونین مرا چکار آید

دلی آزاد و شاد می خواهم

دگرم آرزوی عشقی نیست

بی دلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز می نالید

که هنوزم نظر به او باشد

او که از من برید و ترکم کرد

پس چرا پس نداد آن دل را

وای بر من  مفت بخشیدم

دل آشفته حال غافل را.

"فروغ فرخزاد"


 

نوشته شده در جمعه 2 دی 1390 ساعت 03:10 ب.ظ توسط maryam نظرات |

کودکان احســـاس! جای بازی


 اینجاســــت!

زندگی خالی نیست. مهــربانی هست ،


 ســیب هست ،


ایـمان هست

...در دل من چیزی اسـت،

مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه

دورها آوایی ست که مرا می خواند


به یاد سهراب...

هر شعری از سهراب به یاد دارید حتی ,

اگر یک بیت بنویسیدش ممنون...


نوشته شده در دوشنبه 28 آذر 1390 ساعت 08:33 ب.ظ توسط maryam نظرات |

سلام دوستای گلم:

خوب اینم از تاسوعا ,عاشورا که تموم شد و رفت تا یه سال دیگه


کلی دلم واسه وبلاگم تنگ شده بود منتظر بودم یه وقت پیدا کنم و بیام 

که خدا رو شکر یه وقت خالی پیدا کردم
...

البته 2 هفته دیگه امتحانام شروع میشه و اصل قضیه اونجاست ولی از اون

به بعد در خدمتتون هستم با یه سری آپ توووووووووپ
...

منتظر باشید ...

تا بعد خدا پشت و پناهتون ...



نوشته شده در دوشنبه 21 آذر 1390 ساعت 10:35 ب.ظ توسط maryam نظرات |


hhgc7pmykyal9758vbbw.jpg

چه کوتاه است فاصله ی میان

بالا رفتن دست علی (ع) و بالا رفتن سر حسین (ع)

فاصله ای از ظهر غدیر تا ظهر عاشورا...

ubvffiptki8rumxj1um.jpg

قیامت بی حسین غوغا ندارد

شفاعت بی حسین معنا ندارد

حسینی باش که در محشر نگویند

چرا پرونده ات امضا ندارد...

نوشته شده در دوشنبه 14 آذر 1390 ساعت 01:30 ب.ظ توسط maryam نظرات |


قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی

کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .

از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم

اشکهایی را بریز که من ریختم

دردها و خوشیهای من را تجربه کن
 
سالهایی را بگذران که من گذراندم

روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم

دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن

همانطور که من انجام دادم ...

بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی


نوشته شده در شنبه 28 آبان 1390 ساعت 12:24 ق.ظ توسط maryam نظرات |

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید
 
من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت

گر چه درحسرت گندم پوسید

من خودم بودم و هر پنجره ای


که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا می داند سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود

من نه عاشق بودم و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگیم می فهمید

آرزویم این بود... دور اما چه قشنگ

تا روم تا در دروازه نور

تا شوم چیده به شفافی صبح ...

اما افسوس !!


نوشته شده در سه شنبه 10 آبان 1390 ساعت 11:57 ب.ظ توسط maryam نظرات |


                     اون که می گفت

                     جونش به جونت بنده

                                     حالا داره

                        به گریه هات می خنده

                                   اون که می گفت

                                        بدون تو می میره

                                                 دروغ می گه

                                              دلش جنسه کویره

                                                 دروغ می گه

                               تو گوش نده به حرفاش

            نگو هنوز می خوای بمونی باهاش

           خیال نکن بدون اون می میری

                                بذار بره

                         نباشه جون می گیری..........


نوشته شده در چهارشنبه 27 مهر 1390 ساعت 12:01 ب.ظ توسط maryam نظرات |


Design By : Pichak